تحلیل ها
Trending

افغانستان در محراق جنگ چهارم نیوفاشیزمِ تمدنگرایی شرقی

جنگهای اول و دوم اروپایی را جنگجویان اصلی آن به خاطر گریز از مسئولیت اخلاقی و انسانی در تجاهل عارف «جهانی» نامیدند که اشتباه عمدی بیش نیست. جنگ سوم اروپایی را به دلیل آنکه اروپاییها جنگهای ایدیولوژیک خود را به طور نیابتی به بیرون از اروپا انتقال دادند، «جنگ سرد» نامیدند. جوامع غیراروپایی را به آتش کشیدند، تا مردم اروپا در امن «جنگ سرد» به سر ببرند. اروپایی نژادان جنگ چهارم را زیر شعار ایجاد نظم نوین جهانی (The New World Order) با اشغال کشورهای غیر اروپایی آغاز کردند، که افغانستان در محراق آن قرار دارد.

ایالات متحدهٔ امریکا به صفت ابرقدرت یکه تاز جهان نظم نوین جهانی را در افکار سامیول هنتنگتن (Samuel Huntington) و نظریهٔ «تصادم تمدنهای» (The Clash of Civilizations)  وی تعریف کرد و سیطره یا هژمونی خود را با توجیهات سیاسی با تجاوزات و مداخله های صریح و پیهم بر حریم کشورهای اسلامی چون افغانستان، عراق، لیبیا، یمن، سومال و سوریه جامهٔ عمل پوشاند. 

زمانی امپراتوریهای بزرگ فرومیریزند، مردم در حسرت برگشت به روزگار بربادرفته از سنگ و خشت فروریختهٔ آن دیوارهای بلند را خیالپردازی میکنند. 

بدیهی است، که بعضی روسها به سبب شکست نظام کمونیستی/سوسیالیستی در صدد انتقام از لیبرالیزم غرب بودند. الکساندر دوگِن  (Александр Гельевич Дугин) نظریه پردازشهیر روسی و مشاور نزدیک پوتین برای همین هدف نظریهٔ ایروسیانیزم را مطرح کرد. نزد متفکرین روسی این سؤال ایجاد شده بود، که چگونه امریکا توانست از آن طرف بحر اطلس اروپا را در تشکیل ناتو هم پیمان خود ساخته، سلطهٔ قدرت خود را با پذیرفتن کشورهای تازه به آزادی رسیده به عضویت ناتو، تا سرحدات روسیه برساند، ولی روسیه که با اروپا در یک براعظم واحد ایرواسیایی هم سرحد است، نمیتواند اروپاییها را هم پیمان خود بسازد؟ مسئله جانبی که به اندیشه های آنها روزنهٔ امید پیدا میکرد، پیشرفت اقتصادی برق آسای چین بود، که سیطره یا هژمونی امریکا را به مقابله طلبید. پس اگر چارهٔ برای پایان دادن سیطرهٔ لیبرالیزم غرب ممکن بود، باید در پیشنهاد این دو مسئله مطرح میشد.

الکساندر دوگِن  در مقابلهٔ به توسعه طلبئ اطلس محور (Atlanticism) گزینهٔ مترادف ایرواسیا محوری (Eurasianism) را مطرح ساخت، که در گسترهٔ بین آیرلند و ولادی واستوک با محوریت روسیه بنا شده میتوانند. 

دوگِن در این طرح، اروپا را جغرافیایی تعریف میکند، ولی غرب را سیاسی و مترادف با لیبرالیزم، یک دیدگاه تمدنی رو به زوال معرفی میکند. اعتراض آنها در این است، که لیبرالیزم غرب ارزشهای تمدنی خود را جهانی پنداشته بر همهٔ جوامع جهان تحمیل میکند، که باید با چنین تسلط مقابله کرد. به این ترتیب یگانه راه مقابله با لیبرالیزم غرب گرایش به حوزهٔ تمدنی روسیه محور در شرق است. روسیه میتواند با چنین دیدگاهٔ جغرافیایی از انزوای سیاسی و تعصب شرق ستیزی اروپاییها رهایی یابد و با شمولیت ترکیه، ایران امروزی و افغانستان در چنین تفاهم روسیه میتواند با رسیدن به آبهای گرم انزوای جغرافیایی خود را پایان ببخشد. 

در بهره برداری از حساسیتهای غرب زدایی در منطقه مثل رد عضویت ترکیه در اتحادیهٔ اروپا، سیاست ضد امریکایی ایران امروزی و افراطگرایی ملی محور طالبانی در أفغانستان، روسیه چگونه میتواند برنامهٔ نیوفاشیزم روسی ملبس با ایدیولوژیکی تمدنی شرقی را بنیاد گذارد، که توجهٔ کشورهای اروپایی را به هم پیمانی جلب کند.

در این راستا کوشش پاکستان برای جلوگیری از به قدرت رسیدن حکومت ملیگرایی پشتون محور در افغانستان و در عوض ایجاد نظام اسلام سیاسی متمایل به پاکستان در افغانستان میتواند حساسیتهای را برانگیزد، که ممد برنامهٔ نیوفاشیستی مسکو واقع شود. 

سیطره و تسلط هژمونیک هرگز از بین نمیرود، صرف کشورهای که نقش «یکه تاز میدان» سیاست جهانی را ایفا میکنند، جای خود را عوض میکنند و همراه با آن اولویتهای پذیرفته شدهٔ در ارزشهای جدید دوباره تعریف میشوند، که لزوماً به نفع همهٔ جوامع جهانی نمیباشند. قلب مسئله در همین جا است.

افکار نیوفاشیستی طراحان ایرواسیانیزم مانند الکساندر دوگِن منافع جمعی (collective good)  را بر آزادیهای فردی و حقوق مدنی دموکراسی پسا-ویستفلیای  ترجیح میدهند و برای تحمیل این برنامه مانند مارکسیستهای ستالینیست و فاشیستهای آلمان نازی از جنگ نمیهراسند. تعامل لیبرالیستها و سوسیالیستها در دوران جنگ سرد و بعد از آن طوری بود، که زور آزماییهای نظامی خود را در سرزمینها بیرون از اروپا انجام میدادند. تجاوز مستقیم روسیه بالای اوکراین به این رسم خاتمه میبخشد و میتواند نشانهٔ تأثیرگذاری افکار نیوفاشیستی دوگِن بالای پوتین باشد. آنچه این احتمال را قریب به واقعیت میسازد این است، که خروج قوای امریکایی از افغانستان و برباد فنا دادن سرمایه گذاری بیست سالهٔ آن کشور در ایجاد یک دموکراسی لیبرال در افغانستان قیمتی بود، که امریکا حاضر شد آنرا بپردازد، تا با برنامهٔ (Eurasianism) و تمدنگرایی شرقی مبارزه رویا روی و جدی کرده بتواند.

دستهای عقب پرده

جبر جغرافیا و تاریخ به ملاقی شدن دو برنامهٔ بزرگ قدرتنمایی جهانی در افغانستان حکم میکند. افغانستان که در نتیجهٔ فروپاشی نیم قرن اخیر به شدت آسیب پذیر گردیده است، در محراق این تنشها قرار دارد و دیر یا زود میدان بازیهای تسلیحاتی رقابتهای جنگ چهارم خواهد شد. اختلافات ذات البینی قومی، نژادی و زبانی از یک طرف و رهبران پیش پابین و تنگ نظر با جهانبینی محدود از طرف دیگر ناخودآگاه برای این فتنهٔ جهانی زمینه سازی میکنند تا بازیچه دست قدرتهای نیابتی قرار گیرند.

مهره های کلیدی این قدرتنمایی تنشهای قوم محور و زبان محور با خواسته های قسماً مشروع به خصوص میان پشتون و تاجیک هستند که در بیگانه نگری همدیگر با کنایه های اصالت «پاکستانی» و «کلابی» متهم میکنند.

در این مصاف، تاجیکها میکوشند موضِع اقلیتی خود را در مقابل اکثریت پشتونها با انکار اکثریت پشتونها و گستردن هویت تاجیک به همهٔ پارسیزبانان افغانستان تلافی کنند. این صرف یک تصادف نیست، که آخرین نمایش و تظاهر «زبان بنیاد» با جغرافیای مشخص تجزیهٔ افغانستان به نام باختریان اصطلاح «خویشتن تمدنی» را مستقیماً از نوشته الکساندر دوگِن نیوفاشیست روسی به عاریت میگیرند و آنرا با نقل قول های از انتونیو گرامشی نیومارکسیست ایتالیوی آراسته میسازد.

یک افغان عادی دستهای عقب پرده را نمیبیند و به ادعاهای ابتکارِعمل چنین عوامفریبان باور میکنند. عوامفریبانی که در بازی سیاست جهان مهره های بازی شطرنج بیش نیستند.

این مهره های پیاده از روی برنامهٔ درازمدت مانند نیوفاشیزمِ تمدنگرایی شرقی به میل و خواست شطرنج بازان جهانی استعمال شده، از روی مربعات تختهٔ شطرنج برداشته میشوند. اینها صرف در قربانی بازی دیگران به شجاعت تظاهر میکنند.

غیرت، شهامت، دلیری، مردانگی، نثار و قربانی همه ارزشهای نهایت متعالی اند. شهامت زندگی را معنی میبخشد، شجاعت مردانگی را تعریف میکند، غیرت نمایانگر وجدان بیدار است، ایمان کرامت ما را بُعد اعتقادی میبخشد… ولی خِرد، هوشیاری و هوشمندی لازم حتمی است تا به تظاهر به ارزشهای فرهنگ خود بازیچهٔ برنامه های دیگران نشوند.

مگر «رهبُران» نیم قرن گذشته نقش جز از این را بازی کرده اند؟ یگانه حاصل آن هزاران قطره اشک خشکیده در دامان مادران داغدیده است، هزاران بیوهٔ دیدهٔ امید به در دوختهٔ است، که آن درهرگز با برگشت همسران جوان شان باز نشد، صدها هزار نوزاد سرزمین ما است، که یتیم به دنیا می آیند و از پدر جز نامی نشنیده اند. چشم شبهای تار آنها هنوز هم با هزاران امید صلح به سوی روشنی شروق آفتاب راه کشیده است.

شیشهٔ ناموس عالم در بغل داریم ما

هرکه پا کج میگذارد خون دل ما میخوریم

یک نسل کشور به خاطر رفاقت (товарищество) روسها و برادری و «اخوانیت» عربها از بین رفت، نسل دیگر ما در غبار غربزده گی غروب کرد و فرار، حال باید نسل دیگر این سرزمین قربانی رقابتهای (Atlanticism) و (неофашизм) آقای (Дугин)  به خاک و خون بیافتد. همانطور که از «مبارزات طبقاتی»، «جهاد فی سبیل الله» و «فعالیتهای مدنی» مردم ما دیگران بهره بردند و ما صرف با قربانی خاک و خون قیمت آنرا پرداختیم، در دورهٔ بعدی هم جوانان ما به نامهای امارت و مقاومت برای حفظ منافع بیگانه گان کشته خواهند شد یا بدتر از آن ناخودآگاه پیش نیوفاشیزمِ تمدنگرایی شرقی زانو خواهند زد.

شعور ما در شعار خلاصه و تمام میشود. هنوز هم شعور سیاسی کافی نداریم، تا بدانیم، که نباید استعمال شویم. واکسین فقدان درایت هنوز کشف نشده است. تاریخ در بازنویسی تکرار نمیشود، بل برای آن تکرار میشود، که از آن نمی آموزیم. 

هرکه ناموخت از گذشت روزگار

نیز ناموزد ز هیچ آموزگار

Back to top button