بیستم جنوری سال ۲۰۲۵ت.م بود، که چرخ نظام سیاسی جهان بدست یک طفل لجوج افتاد و نظم آن بهم خورد. جهان سر از آنروز به دو چشم این طفل ساده لوح و در عین حال متکبر چشم دوخت تا ببیند، که این خودسرِ لجباز دیگر چه بلای بسر اش مییاورد. وی هم هر شبی که بخواب رفت، فردایش لجوج تر از دیروز برخاست و با هر برخاستن به این اندیشید، که اینبار چگونه جهان را غافلگیر کند؟
جهان که دفعتاً بازیچه ٔ دست این طفل سبکسر و مغرور شده بود، گاهی به یکطرف و گاهی هم به طرف چرخانده میشد.
درین بازی گاهی اینسو و گاهی هم آنسو، جهان چنان گنگس شده بود، که مانند رقاص ساعت دیگر خودش هم ناخودآگاه خود را از یک افراط به افراط دیگر پرتاب میکرد.
جهان دیگر به صحنهٔ تیاتری میماند، که نمایش هر روزهٔ آن خواب وحشتناک شب قبل این طفل لجباز بود، نمایشی که از صبح تا به شام به تکرار میچرخید و آهسته آهسته روح را در جسم «امپراطوری زور» میلرزاند.
«امپراطوری زور» که از دیر زمانی بدینسو بهم دست و کمر بسته، گاهی بر سینهٔ جهان می ایستاد و گاهی هم زانو بر گلوی آن میفشرد، اینبار پای دیو آدمخور را بر روی گلیم خود میدید. دیو آدمخور هم قبل ازینکه روی بسوی یاران قدیم و هم پیمان خود گرداند، اولاً همسایهٔ شمالی خود کانادا را با تهدید به اشغال، قبض روح کرد و بعداً به حریم خصوصی ریس جمهور ونزویلا دست برد و با بی اعتنایی تمام به قوانین بین الدول و حرمت به حریم خصوصی یک خانواده، مردی را با زن اش اختتاف نمود، تا باشد، دیگران ازین پشک کشی پند گرفته و بدون اینکه دیو آدمخور لب بشوراند، لب هایشرا بخواندند و خود، زن خود را شسته و سفته در روی پطنوس گرینلند گذاشته دودسته برایش پیشکش کنند.
دل حریص دیو آدمخور، دیگر در گلیم خودش نمیگنجید و ذهناً گاهی گلیم کانادا و گاهی هم ونزویلا، کوبا، کولمبیا و مکسیکو را به گلیم خود کوک میزد. وقتی میدید، که این هم، حرص بی نهایت اشرا سیراب نمیکند، بر یخدان گرینلند پنجال می انداخت.
حرص دیو آدمخور که در قالب صدایش میبرامد آنقدر بلند، تیز و درشت بود، که یاران قدیم اش راه را گم کرده بودند و دست و پاچه، دامن همدیگر را میپالیدند.
طفل لجوج و خودسر، که نسل اندر نسل، چرخ را به یکسو میچرخاند، دیگر از چرخاندن تکراری چرخ دلخور شده و برای تنوع، چرخ را برعکس چرخاند و به این اندیشید، که «من که چرخ را در دست دارم، چرا آنرا مکمل به میل خود نچرخانم؟»
درین سراسیمه گی جهانِ به اصطلاح «سوم» چه نقشی داشت؟
جهانِ به اصطلاحِ غربی ها «جهانِ سوم» بیشتر به اسیر جنگی زیر شکنجه میماند، که قمچین بلند شده بالا او، در درگیری بین مالک و ناظر در هوا مانده و اسیری که آماده گی به فریاد بعد از ضربه دارد، فرصت یافته که ظالم و ظالمتر را دست و گریبان ببیند، ظالم و ظالمتری که قرنها شانه به شانه، کوچه به کوچه گشته اند،گاهی به جسد پسر …. شاشیده اند و گاهی هم کِلک دختر …. را بریده و به یادگار به کلیدبند خود آویخته اند. گاهی ناموس اسیری را در بگرام ربوده اند و گاهی هم سگ درنده و گرسنهٔ خود را بر اسیر اعراقی دوانده اند….
ولی امروز طفل لجوج نارنجی رنگ، چرخ را چنان چرخانده که یار با یار در جنگ است و ظالم با ظالم!
دیگر آنانیکه به اعتراف شهزادهٔ انگلستان، افغانان را مانند دانه های شطرنج میکشتند و از صحنه برمیداشتند، خود را در مقابل میله همان تفنگ خود میبینند…
… و بلاخرهٔ چرخ زمان چنان چرخیده که اعضای آهنین ترین پیمان روی زمین، که روزی مشترکاً دنیا را میبلعیدند، اکنون همدیگر را میبلعد.
روزهایی که ٪۱ نفوس جهان، ٪۹۹ محصولات جهان را مصرف میکرد و همین ٪۱ نفوس جهان به بهانهٔ دیموکراسی، حقوق بشر، حقوق زن، حقوق اطفال، سلاح کشتار جمعی، مبارزه علیه تروریزم … بر گلوی ، ٪۹۹ نفوس جهان زانو زده بود و همه چیز خوب بود!
تا زمانیکه جهانِ به اصطلاح «متمدن» با ستارهٔ طلایی، صلیب سرخ، حلال سفید، شمشیر سبز … نه تنها به تمامیت ارضی دیگران بلکه به حریم خصوصی مردم تعرض میکرد، حرفی نبود! ولی امروز هنگامیکه یکی از یاران میخواهد قدم به گلیم یاران دیگر خود بگذارد، دفعتاً بحث احترام به تمامیت ارضی، حاکمیت ملی، حد شناسی و احترام به پارتنرشیب (همپیمانی) مطرح میشود!!!
امروز، که جهان شاهد فروریختن نظام جدید جهانی (New World Order) است، درس آن برای «اکثریت مظلوم» چیست؟
تاریخ جهان، روایتی ست، از ظلم ظالم بر مظلوم و گاهی هم از ظلم ظالمین بر مظلومین. فروریختن نظام جدید جهانی (New World Order)، زاید یک نظام جهانی ظالم دیگر است، نظامی که به مجرد به پا ایستن افسانهٔ تکراری ظلم ظالم بر مظلوم را از سر خواهد گرفت.
شکستاندن زنجیرهٔ ظلم ظالم بر مظلوم مسئولیتی ست، بر دوش هر انسان آگاه، مسئولیتی که آنرا باید با ترویج روشنگری و بیداری افکار اکثریت مظلوم بجا نمود.
ترویج روشنگری و بیداری در بین مردم و معافیت دادن شان مقابل شعار های عوامفریبانهٔ حقوق بشر/زن/کودک، دیموکراسی، آزادی… فریب اذهان عامه با القاب ظاهراً گیرا مانند مدافع حقوق بشر/زن/کودک، زنان معترض، فعال مدنی…. و دهن پر آب کردن مردم با جوایزی چون جایزهٔ صلح نوبل، …. قدوم نخست اند، که باید برای کوتاه کردن دست استعمار از جهان مظلوم برداشته شوند.
با آنکه همه میدانیم، که:
چراغ ظلم ظالم تا دم محشر نمیسوزد
اگر سوزد شبی سوزد شب دیگر نمیسوزد
و تو ای خوانندهٔ صاحبدل من!
خاموشی چراغ ظلم ظالم، مسئولیت توست! فرصت را دریاب و مسئولیت اترا بجا کن.
والسلام



